کتاب رمان دیزالو اثری عاشقانه و اجتماعی به قلم آندرومدا است. ماهورا زند گریمور مطرح سینما قربانی یک سوء ظن غلط ساختگی میشود؛ سناریوی تلخ و ناجوانمردانهای که الوند رستگار، سوپراستار سینما برایش میچیند. دیزالو یا درآمیزی، فنی در تدوین فیلم است که صحنهای محو میشود و صحنهی دیگری جایش را میگیرد.
در بخشی از کتاب رمان دیزالو میخوانیم:
بیاختیار من هم نگاهم را در سرتاسر اتاق چرخاندم. یک خانه هفتاد متری دو خوابه. اتاق من کوچکترین اتاق خانه و کنارش اتاق هامون و اهورا. مامان بابا هم اتاق نداشتند؛ کک هیچ کدامشان نمیگزید ولی کک من و مامان چرا! مامان میزد به در شلوغ کاری و داد و بیداد و تهدید به طلاق؛ ولی من نه! تا جایی که ولخرجی جوانیام امان دهد کمی پس انداز میکردم. من بهم برنخورد! ولی مامانی که از خانوادهای مرفه، عشق پایش را به خانه ابراهیم زند کشاند برایش سنگین بود. عشقش رنگ باخت؛ کدر شد و تازه بعد از سه تا بچه حقایق زندگیاش به یادش آمد. ولی بابا وسعش همین بود. بیشتر نمیتوانست از کارگری یک کارگاه نجاری به دست بیاورد. ما یعنی من و هامون و اهورا هم بیشتر نمیخواستیم ولی مامان... تنها آرزویش مهاجرت بود.
صادقانه به ذهنم میآمد که کسی را در نظر دارد. چون خارج هم نان و حلوا نمیدادند. شبها با توهم خیانت مامان خوابم نمیبرد. وحشت زده و نگران به اتاق تاریک نگاه میکردم. صبحها با چشمهایی سرخ و ملتهب سر کار میرفتم. امید، نیلوفر و بچهها هی میپرسیدند گریه کردی؟ من هم واقعیت را میگفتم که خوابم نبرده است و چه احمقانه دکتر مغز و اعصاب و روانپزشک معرفی میکردند.